قهوه قجری
تلخ وسمي مثل خود زندگي
سال 46 روز 17 دیماه برف میبارید شدید انقدر جوان بودم وذهنم غرفبه با مرگ که همه ماتمم این بود که مگه ممکنه یعنی تختی دیگه برف رو نمیبنه بعد انقدر فاجعه پشت نفاجعه رخ داد که خودم تا سالیان برف باران و افتاب را فراموش کر دم ==========
یکی بود ،یکی نبود...آیا هنوز کسی شب ها با قصه می خوابد؟آیا هنوز گوشی برای شنیدن قصه ها بیدار می
ماند؟بی باورم ایراد از گوش ها باشد...همیشه برای شنیدن گوش هست شاید آن که نیست
قصه گو باشد ،تا قصه را به گوش برساند...آن که بود ،آن که هست رستم است ...رستمی که
قصه اش کهنه نیست ،فسانه نیست ...رستم قصه ما ،رستم شهر ما از جنس همین زمانه است
و هوایی را تنفس می کردکه ما به ریه ها می فرستیم، گیرم هوای روزگار ما آلوده تر امااین
کوچه ها بیشتر از خود ما از رستم خاطره داردوقصه ها می گوینداز پهلوانی که درهزار نمی گنجد...این روزها که برنامه ها پر
از نامردی ها کاش رستم در شاهنامه خاک نمی خورد،کاش قصه رستم دوباره برایمان از نو
می گفتند...کسی هست قصه رستم را یادش باشد؟کسی هست از او برایم ،برایمان قصه
بگوید...قصه رستم زمان مارا،قصه غلامرضا تختی را... --+++ یکی بود،یکی نبود...یکی بود ،قهرمان بود،مدال می آورد اما پهلوان بود ...خیلی
های دیگر هم بودند که مدال می آوردندومی آورند اما او یگانه بودویگانه ماند.قصه اوقصه
دیگری بود ...قصه اشک ها ولبخند های مردی بود که با مردم گریه می کرد ومی
خندید...قصه او قصه مردی بود که وقتی زلزله آمد دلش را لرزاند...به خیابان رفت
وجوانمردی را در کوچه ها پخش کرد.قصه او
قصه مردی بود که وقتی دید دست حریفش مصدوم است تا آخر مسابقه به سمت آن دست نرفت
...قصه او قصه مردی بود که تبلیغ یکصدهزارتومانی راردمی کنداما جاده ها را برای
چند هزار تومان پشت سرمی گذاشت ....قصه او قصه مردی بود که سر خم نمی کرد،قصه مردی
بود که لبخند می زد ....قصه او قصه رستم زمان ماست ...قصه غلامرضا تختی... +++ بیهوده تلاش می کنندآنهایی که می
خواهند رستم را از شاهنامه بگیرند ،آنهایی که باور ندارند که او مرز زندگی را پشت
سر گذاشته وتبدیل به افسانه شده...اما افسانه ای
از جنس مردم...او شکست ناپذیر نبود.اومی باخت...اشک می ریخت...او فرای
بردوباخت بود... اما از جنس ما بود ،البته نه این مایی که هستیم ،آن مایی که می
خواهیم باشیم،آن مایی که می توانیم باشیم...در روزگاری که برای اخلاق منشور می
بایست اومنشور مجسم است ...نمی دانم چرا اورا که عینیت اخلاق است را می خواهند از
قصه های ما بگیرند...اگرتلاششان بیهوده نباشد
چه خواهد شد؟اگر اونباشد دیگر خواب های
جوانمردی کجا تعبیر خواهد شد؟ضد قصه ها رستم را از شاهنامه نخواهند گرفت ....قصه
گو باشد ...قصه او همیشه شنیدنی است +++
نمی دانم چرا همیشه در دی ماه یاد غلامرضا تختی می افتیم ...مرگ او زمانی با
هاله ای از داستان های عامه پسندوباب دندان پاورقی نویسان،بیشتر از زندگی اش پررنگ
شداما امروز آ ن چه به درد ما می خوریم
...زندگی او است ...این نهایت خوش شانسی ما است که کسی را در تاریخ ورزش کشورمان
داریم که نشان دادکه زیستن پهلوانانه یک
شعار نیست ،چیزی دور از دست نیست...در این روزها به شدت تاریک که همه قلم به دست
گرفته اند که چهره ای زشت از ورزش را به نمایش بگذارند...هنوز هم وجود غلامرضا
تختی می تواند همان روزنه برای نفس کشیدن
باشد همان بهانه برای جوانمردانه زندگی کردن ...کاش هر شهریور شاکر باشیم که تختی
را داریم وگرنه قصه چه کس را باید در گوش ها می خواندیم...هان! ++++
یکی بود یکی نبود هاگم شده
اند...این روزها شاید کسی حوصله قصه گفتن
نداشته باشد ..شاید به خاطر همین است که تمام خواب ها آشفته است ...اگر این قصه
بمیرد،اگر بگذاریم رستم از شاهنامه برود،ما به کودکان همه نسل های بعدی مدیون
خواهیم ماند ...اسطوره شکن ها ،افسانه شکن ها لطفا بزرگواری کنند و در قصه های
دیگر منزل کنند که قصه رستم ما نیاز مبرم جامعه ای است که دوست می داردوآرزو می
دارد شاید یکی از این کودکان تازه ناامیدش نکند ورستمی تازه متولد شود...قصه رستم
زمان ما ...قصه آن که حتی از خود رستم مهربان تر بود،قصه غلامرضا تختی را چه کسی
بلد است بلند بخواند؟شروع کن برادر...شروع کن ...یکی بود ،یکی نبود مطلب کار شده در هفته نامه مثلث جنجالی ترین رسوایی های ادبی روزی انوری از میان
بازار عبور می کرد دید مردی بر بالای سکویی رفته و دارد شعر هایش را برای عابران
می خواند. از این
شخص می پرسد این ها شعر چه کسی است که شما می خوانید ؟ سرقت ادبی تقریبا عمری به اندازه ادبیات داردوداستان های
بیشماری در این مورد وجود دارد این روزها هم یک جنجال ادبی تازه نقل محافل ادبی
است ،گفته می شود ۱۳ نمایشنامه هنریک ایبسن نوشته خودش نیست .به بهانه این جنجال
ادبی ،نگاهی داریم به ده رسوایی بزرگ تاریخ ادبیات 1--_خاطرات هیتلر درآوریل سال ۱۹۸۳ مجله Stern اعلام کرد که دفترچه خاطرات هیتلر را به
قیمت از فردی که با یکی از نازیهای قدیمی در ارتباط است، خریده و از انتهای آوریل
نوشتههای دفترچه را به صورت سریالی منتشر میکند. ۲-ـفرشته ای در حصار کتاب «فرشته ای کنار حصار» داستان پسربچه ای را
روایت می کند که در یکی از اردوگاههای یهودیان در زمان جنگ جهانی دوم، اسیر است و
دختربچه ای مسیحی که در مزرعه ای نزدیک اردوگاه زندگی می کند، برایش سیب و غذا
پرتاب می کند. دوازده سال پس از جنگ، این دو نفر بصورت اتفاقی همدیگر را در
نیویورک می بینند و با یادآوری خاطرات گذشته همدیگر را میشناسند و عاشقانه ازدواج
می کنند. ۳ـیک میلیون قطعه کوچک جیمز فری یک نام آشنا در دنیای ادبیات وسینما است.او کتاب خاطراتی داشت به نام
یک میلیون قطعه کوچک که به روزهای اعتیادش باز می گردد.این کتاب مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت وتبدیل به
یکی از کتاب های پر فروش شد اما بعد ها معلوم شد بسیاری از قسمت های کتاب با
واقعیت همخوانی ندارد...به عنوان مثال در جایی از کتاب آمده است که کتاب جنگ وصلح
نوشته تولستوی را در زندان خوانده است که بعدها معلوم شد که وی فقط چند ساعت در بازداشت بوده. بنگاه انتشاراتی
رندوم هاوس، ناشر این کتاب، بیش از ۲ میلیون دلار خسارت
بازپرداخت مبلغ خرید این کتاب را به مشتریان متحمل شد ۴میشا، خاطراتی از سالهای هولوکاست کتاب درباره دخترکی
یهودی است که نازیها سال 1941 پدر و مادرش را دستگیر و تبعید کردهاند. حال دخترک
به همراه چند گرگ در پی پدر و مادر خود بلژیک، آلمان و لهستان را زیر پا میگذارد.
در حالی که در عالم واقع والدین دو وال یهودی نبودهاند و او پس از تبعید آنها نزد
پدربزرگ خود و البته به گفته خودش "در شرایط بسیار بد" زندگی کرده است. ۵ـخاطرات هاوارد هیوز ایروینگ کالیفورد در تماس با ناشری ادعا کرد که «هاوارد هیوز» میلیاردر مشهور
آن زمان آمریکا از او خواسته است که کتاب خاطراتش را بنویسدومبلغ یک میلیون دلار
هم برای چاپ کتاب تقاضاکرد،وقتی کتاب انتشار یافت هاوارد هیوز ازنویسنده بایت حعل
خاطراتش شکایت کردوکالیفورد کارش به زندان کشیده شد،بعدها فیلمی از این رسوایی
ادبی به نام « حقه» با بازی «ریچاردگر» ساخته شد. ۶ـگل دادن مضاغف کتاب گل دادن مضاعف محموعه شعری بود از یکی از بازماندگان حادثه بمب اتمی
هیروشیما که مورد توجه روزنامه نگاران قرارگرفت ،این کتاب حاوی شعرهای احساس
برانگیز آراکی یاسوسادااست که سروصدای زیادی به پا کرد اما متاسفانه یاسوسادا وجود
خارجی ندارد وگفته می شود که اشعار توسط یک استاد دانشگاه در آمریکا گفته شده است ۷ـجهاد جهاد نام کتابی است در مورد جنگ مخفی ارتش انگلستان در افغانستان که توسط یکی
از افرادی که در این نبرد شرکت داشت نوشته شده است ،این کتاب مورداستقبال قرارگرفت
وقبل از این که معلوم شودآقای جان کارو نویسنده کتاب هیچ گاه عضو ارتش انگلستان
نبوده، چند ده هزار نسخه از ان به فروش رسیده بود. ۸ـنامه های تاریخی کتاب نامه های تاریخی در قرن نوزدهم توسط فردی به نام دنیس لوکاس انتشار یافت
.دراین کتاب نامه هایی از افرادی مثل ایزاک نیوتن ،کلئوپاترا،ژاندارک،یهود او... گردهم
آورده شده بود ودر مدت کوتاهی به فروش مطلوبی هم دست یافتاما فقط یک اشکال کوچک
دست نویسنده را باز کرد،همه نامه ها به فرانسوی بود ۹ـویلیام شکسپیر درموردشکسپیر ونمایشنامه های او همواره حرف وحدیث فراوان بوده ...حرف هایی که
گاهی یک شوخی است وگاهی از شوخی به مراتب بالاتر می رودوکاملا جدی می شود.فیلمی
چند سال قبل ساخته شد که نمایشنامه های شکسپیر را به فرزند ملکه الیزابت نسبت می
داد،چند قصه دیگر در مورد شکسپیر هم وجود دارد. ۱۰ـتوماس چاترتون بی سود می کوشی تنهایی من با اشک هایم تر نمی شود تنها تر ازاین ممکن نیست عقاب هم که باشی تنهایی از بال کلاغان
رنگ می گیرد بالاتر از سیاهی رنگی نیست
می خواهم یک شکم سیر گریه کنم متنفرم از تو
حكم ورزشي ،حكم سياسي بند بازي روي خطوط قرمز
افشين خماند «اميدوارم شما همانند نامت عادل باشي » اين بدترين كليشه اي است كه هر
دوشنبه بالاخره از زبان يك نفر در برنامه نود شنيده مي شود،جمله اي كه متهم ناخواسته
عادل فردسي پور را در مقام قضاوت قرار مي دهدتا به پشنوانه هيات منصفه پيامكي خود
،بتواند حكم صادر كند..نوعي داوري كه فردوسي پور از آن بدش هم نمي آيد،او كه در
دادگاه هفتگي خود نقش دادستان ،قاضي وحتي وكيل مدافع را به تنهايي اجرا مي كند،هيات
منصفه خودرا با جمله «قضاوت را به مردم واگذار مي كنيم»،وارد بازي مي كند تا براي
قضاوت مشروعيت بسازد،هر چند اين ردا براي
او دوخته نشده و فردوسي پور وقتي دوست داشتني است كه رسانه اي رفتار مي كندودر لباس
يك خبرنگار بي رحم اما بذله گو دوست داشتني تر است ،نود بايد رسانه باشد نه دادگاه
...هرچند در هردو نقش چاه تناقض در راه است...وبزرگترين تناقض آنجا متولد مي شود
كه ميان خطوط قرمز در ورزش وساير مقوله هاي اجتماعي ،سياسي وحتي اقتصادي يك
ناهمگوني چشمگير وجود دارد،اين نكته باعث مي شود وقتي قراربه واكاوي و كالبدشناسي وريشه
يابي كرد ،عدم تطابق خطوط قرمز يك حفره مرزي بزرگ را مي سازد كه نه طعنه هاي
جسورانه مجري و نه مثال هاي برون مرزي كارشناس هيچ يك نمي تواند آن را پر كند.حفره
اي كه به نمايش يك ايده آل گرايي تصنعي منتج مي شودگويي در تعامل هاي ميان ورزش با
ساير پديده ها فقط اين ورزش است كه بايد كامل باشد،بايد الگوبرداري كند،نبايد ضعف
داشته باشد وبي توجه به بستري كه براي پويايي مهيا باشد بايد تمام ضعف هاي ساختاري ،تحميلي و تاريخي را بشكند... اين تناقض در برنامه اين هفته نود ،در بالاترين حد خود بود.مجري كه
خود مي گفت عكس داشتن با شورت ورزشي را به
عنوان يكي از پيش نيازهاي مديريت در ورزش قبول ندارد ،هيچ گاه نتوانست با اين
پارادوكس كنار بيايد كه با اين پيش فرض آيا قرار گرفتن يك فرد سياسي مثل محسن صفايي فراهاني در جايگاه يك مدير سياسي به ورزش
آمده كه به موفقيت ختم شد يك اتفاق مثبت است يا منفي؟آيا وقتي پرسپوليس با كاشاني
سياسي قهرمان مي شود چه چيزي اين وسط غلط است؟...والبته مي توان دامنه سئوالات را
بالاتر برد وسئوالاتي مطرح كردكه مديران تازه وبيگانه با فوتبال تازه پرسپوليس طرح
نكردند .فردوسي پور با تعريفي كه از مدير ورزشي دارد،مديريت داريوش مصطفوي فوتبالي
را ارجح مي داند يا كاشاني سياسي را؟مديران درجه اول فيفا و a.f.c نظير سپ بلاتر و بن همام
اگر در فوتبال ايران پست مي گرفتند چه اتفاقي مي افتاد؟نه عادل فردوسي ونه
همكارسابقش آقاي دهقان به عنوان يك نماينده مجلس معترض نتوانستند از خلا ميان خط
قرمزهاي ورزش تا خط قرمزهاي سياست عبور كنند و به همين دليل پاي استدلالشان را
چوبين مي نمود ...آن ها نمي توانستند ميان «فردسياسي» با «سياسي كاري»تمايز قرار
دهند،آنها ميان نتوانستند بگويند ،ميان آن كه يك مدير سياسي ماموريت بگيرد تا با
استفاده از ظرفيت هاي سياسي ،ضعف هاي ساختاري ورزش را لاپوشاني كند ،تا مدير كه
آمده از ظرفيت ورزش براي رسيدن به اهداف سياسي سود جويد تفاوت بسيار است...حكم
ورزشي يا حكم سياسي؟ اين محل مناقشه است..خطوط قرمز غيرورزشي اجازه نمي دهد كه از
نماينده مجلس پرسيده شود كه اگر هدفش از حضور در هيات مديره اخذ راي نيست پس چرا با
يك شكست در نظرخواهي پيامكي صحنه را ترك مي كند؟و... عادل فردوسي پور هرچقدر هم كه اصرار كند كه حرف هايش كاملا ورزشي است
.در مرزها مجبور است بندبازي كندوگاهي دراين بند بازي بر زمين مي افتد ،در زمان
هايي كه قرار است ميان گفتن و نگفتن تعادل ايجا د كند ....
پیشکسوت هم یعنی کشک افشین خماند چه فرقی می کند Il Principe را چه معنی کنیم؟شهریار ...سلطان...یا هرچیز دیگری در همین فضا ...مهم همان هدف است باقی کشک است یک چیزی در حد همان مدیر فنی ...هدف و وسیله وتوجیه ...چه واژه های آشنایی؟...هدف چیست؟بودن ...چگونه؟مهم نیست...وچون وسیله مهم نیست زیگزاگ حرکت کردن پیچش های پشت سر هم عادت می شود وقتی کانون پیشکسوتان تشکیل شد گفتند که ما صاحب پرسپولیس هستیم این کلمه ما را آنچنان غلیظ ادا می کردند که گویی یادشان رفته بود که در همه سالهای قبل ...ما در باشگاه پرسپولیس برخلاف قواعد ادبیات فارسی معنی یک نفر را می داد یک نفر که عادت داشت خودش را جمع خطاب کند...علی پروین ...انگار یادشان رفته بود که تمام این سالها نبودند از یاد ها رفتند چون علی آقا نمی خواست ...انگار پچپچه های قدیمی خودشان را یادشان رفته بود که علی پروین محبوب تر از خودش را تاب نمی آورد...دور هم جمع شدند گفتند که ما صاحب پرسپولیس هستیم ...پول هم داریم به رییس جمهور نامه می نویسیم وپرسپولیس را به صاحبانش یعنی پیشکسوتان برمی گردانیم ...افطاری خوردند ...در زیرزمین عکس یادگاری گرفتند...اما یادشان نبود که او همیشه بدون راهنما می پیچدو دستانش هر دستی را به نشانه یا علی می فشارد علی پروین که تا چندی پیش راه رسیدن وبودن در پرسپولیس را در اتوبان پیشکسوتان می جست حالا با دور برگردان سردار زودتر به مقصد رسید آن قدر زود که حتی زودتر از رویانیان بر سر تمرین حاضر شد وکارت زد...در این تمرین کسی هم یادش نبود بپرسد شعار دادن پرسپولیس به فوتبالی ها و پیشکسوتان چه شد؟آیا رویانیان فروزنده ونژاد فلاح فوتبالی محسوب می شوند؟یا پیشکسوت پرسپولیس؟آیا الان پرسپولیس به پیشکسوتان رسید؟آیا هنوز هم ما یعنی من ؟....انگار واقعا در نگاه او پیشکسوت فقط یک معنی دارد...علی پروین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرد پاسخ می داهد شعر انوری است !
انوری می گوید : تو انوری را می شناسی ؟
شیاد می گوید : انوری خود من هستم !!!
انوری می گوید : شعر دزد دیده بودیم شاعر دزد دیگر ندیده بودیم !
معرف و واسطه خرید مجله، گرد هایدمن (Gerd Heidemann)
خبرنگار بود. جعلی بودن دفترچه با وجود تست خط شناسی هم مشخص نمیشود. داستان
جعلی بودن دفترچه وقتی برملا شد که پس از انتشار دو قسمت از خاطرات، گروهی از
پژوهشگران تاریخ معاصر آلمان و کسانی که روی زندگی هیتلر تحقیق میکردند مدعی شدند
که این سبک نوشتاری، سبکی نیست که با روحیات هیتلر سازگاری داشته باشد.
با پافشاری این گروه که موضوع روز مطبوعات شد، از مجله خواسته شد که دفترچه را
برای انجام تستهای فیزیکی و شیمیایی به آزمایشگاه تحقیقاتی ارتش تحویل بدهد. مجله
با اطمینان خاطر دفترچه را تحویل داد اما نتیجه آزمایش به آبروریزی ختم شد. تست
نور ماورای بنفش نشان داد که کاغذ دفترچه از جنس کاغذی است که اولین بار پس از سال
۱۹۵۰- یعنی پنج سال پس از خودکشی هیتلر - تولید و منتشر شده است.
اما سوال کارشناسان از آنجا شروع شد که حصارهای اردوگاه ذکر شده در کتاب، آنقدر
کوتاه نبوده که دختربچه ای بتواند از بالای آن غذا پرتاب کند. البته پیش از این
یکبار آقای رزنبلت به این پرسش ها پاسخ داده بود و بر حقیقی بودن داستانش پافشاری می کرد که عاقبت آقای رزنبلت
مجبور به اعتراف شد که داستان عشقی در کار نبوده و او روما رادزیچی، همسرش،
را برای اولین بار در نیویورک دیده است.قراربود از ماجرای این عشق فیلمی ساخته شود
کتاب "میشا؛ خاطرات سالهای هولوکاست" نخستین بار سال 1997 منتشر شد و
فیلم آن نوامبر 2007 در سینماهای بلژیک به نمایش درآمداما نویسنده اعتراف کرد که ماجرا خیالی است حتی گفته می شود که خانم میشا دفونسکا حتی یهودی
نیست.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |



